Tuesday, March 8, 2011

How to Baking Samanoow


روش پخت سمنو
ویژه ی نوروز




 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com



مواد لازم: گندم دويست و پنجاه گرم      آرد يك كيلو

طرز تهيه: گندم را پاك كرده و مي شوييم. داخل كاسه دو تا سه بند انگشت آب روي گندم مي ريزيم، دو روز در آب نگه مي داريم و روزي يك تا دو بار آب گندم را عوض مي كنيم تا گندم جوانه زده و نوك گندم نقره اي رنگ شود. در اين مرحله گندم را در دستمال خيس شده ريخته و در كاسه اي مي گذاريم. با دست، كمي آب روي آن مي پاشيم. بعد از يك تا دو روز كه ريشه پيدا كرد، در سيني گذاشته و باز آب روي آن مي پاشيم تا گندم ساقه پيدا كند. ساقه نقره اي براي تهيه سمنو آماده است.
گندم همراه ساقه و ريشه را تكه تكه كرده، خوب مي شوييم. بعد از گرفتن آب آن كم كم با هاون يا چرخ گوشت مي كوبيم تا له شود. معمول است كه دو بار با چرخ گوشت و هفت بار باهاون زده شود. داخل ظرف بزرگي به اندازه اي آب در گندم مي ريزيم تا مايع شلي بدست آيد سپس داخل پارچه مي ريزيم تا شيره گندم خارج شود اين كار را چند بار تكرار مي كنيم تا عصاره گندم به طور كامل خارج شود. عصاره را دقايقي درمحلي ساكن بگذاريد تا نشاسته گندم ته نشين شود سپس فقط مايع زلال رويي را در ديگي مي ريزيم. آرد را در ديگ الك كرده بعد آرد و شيره را يواش يواش بهم مي زنيم تا رقيق شود. سمنو را روي حرارت زياد گذاشته تا بجوش آيد، مرتبا” بهم مي زنيم تا غليظ شود و به شكل حلوا در آيد. با حرارت كم نيم ساعت دم مي كنيم. سمنو آماده است.



THE FOREST --- CROW

THE NOWROOZ SPECIAL 



Tuesday, March 1, 2011

Oldman and his Daughter


پیر مرد و دخترش

 

دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست
با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند.
ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی!
مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم … اما … چیزی که هست،
دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را «دوتا» می‌بیند
… ولی دختر من، این همه بدبختی را … !



وعده پادشاه

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم
یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:/
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .


THE CROW

Sunday, February 27, 2011

Drunk And Wakeful

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

                                                   مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت مستي زان سبب افتان و خيزان ميروي

                                                    گفت جمله راه رفتن نيستن ره هموار نيست

گفت مي بايد تو را تا خانه قاضي برم

                                                      گفت رو سالها قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب

                                                         گفت مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست

گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان

                                                          گفت كار شرم كار درهم و دينار نيست

گفت آنقدر مستي زهي از سر بر افتادت كلاه

                                                          گفت در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست

گفت بايد حد رنند هشيار مردم مست را

                                                        گفت هشياري بيار اينجا كسي هشيار نيست

Friday, December 17, 2010

WILIAM SHAKESPARE No Loger Mourn For Me

 پس از مرگم در سوگ من منشین
یکی از مهمترین و دلنشین ترین اثرات ویلیام شیک اسپایر قطعه ی ادبی در سوگ من نشین هستش که مورد توجه خیلی از متفکران ادبیات غرب قرار گرفته که من با ترجمه صحیح براتون میذارم.



No longer mourn for me when I am dead
آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی
Than you shall hear the surly sullen bell
که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛
Give warning to the world that I am fled
ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها
From this vile world, with vilest worms to dwell.
وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور
Nay, if you read this line, remember not
دستی که آنرا نوشت, چرا که آنقدر تو را دوست دارم
The hand that writ it, for I love you so,
که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم
That I in your sweet thoughts would be forgot,
مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد
If thinking on me ten should make you woe.
حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور
O, if, I say, you look upon this vers
آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام
When I perhaps compounded am with clay,
هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی
Do not so much as my poor name rehearse
بلکه بگذار عشق تو به من , با زندگی من به زوال بنشیند
But let your love even with my life decay,
مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود
Lest the wise world should look into your moan
و از اینکه من رفته ام (از جدایی دو عاشق) خوشحال شود.
And mock you with me after I am gone
و تمسخر شما به من بعد از من رفته است





   william shakespeare 
ویلیام شیک اسپایر


THE CROW

Thursday, November 11, 2010

Flower and Thorn Debate

Slipping down a slide I did enjoy the ride

Don't know what to decide You lied to me

You looked me in the eye It took me by surprise

Now are you gratified you cried to me



Don't turn around I'm sick and I'm tired of your face

Don't make this worse you’ve already gone and got me mad

It's too bad I'm not sad it’s casting over

     It's just one of those things you’ll have to get over it



When I was feeling down you’d start to hang around

And then I found your hands all over me

And that was out of bounds you filthy rotten hound

It's badder than it sounds, believe me



you gotta get over it ? you gotta get over it

It's too bad I'm not sad it’s casting over

It's just one of those things You'll have to get over it




THE CROW




Remarks Famous Personalities




شکسپير :
از دست دادن اميدي پوچ و آرزويي محال , خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است .


اسمايلز :
هر کس در طلب خير و سلامت ديگران باشد بالاخره سعادت خويش را هم بدست خواهد آورد .


بتهون :
همواره تقوي را به کودکان خود توصيه کنيد زيرا تنها تقوا عامل خوشبختي است نه پول .






کانت :
چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن .


چخوف :
انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن زيبا و آراسته باشد .


اسمايلز :
اشخاص عاقل و با اخلاق هرگز کلامي بر زبان نمياورند که احساسات ديگران را جريحه دار کنند .






گوته :
پيروزي و پيشرفت ملک بلامنازع کساني است که داراي استقامت و ثبات قدم باشند .


شاندل:
بکوش که عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه مي نگري .


هوگو :
اميد در زنگاني بشر آنقدر اهميت دارد که بال براي پرندگان










حضرت علي ع :
اميدوارترين مردم کسي است که اگر نقصي در کارش پديد آيد بي تامل در راه اصلاحش بکوشد .


ولتر :
آزادي چيزي است شبيه سلامتي اين هر دو را تا از دست نداده ايم قدرشان را نميدانيم .


داستايوفسکي :
براي انسان نعمتي بهتر از آن نيست که به مقدارات خود سر تسليم فرود آورده و مزه عظمت آن را بچشد .






ميکل آنژ :
بهترين دستور زندگي اين است که انسان اعتماد به نفس داشته باشد و در پرتو سعي و جديت به مقام و منزلتي برسد .




افلاطون :
بي صبري شخص را از هيچ دردي نمي رهاند , بلکه درد جديدي براي از پاي در آوردن شخص بوجود مي آورد .


شيخ ابوسعيد ابي الخير :
خلق از آن در رنجند که کارها را پيش از وقت طلب مي کنند .






توماس اديسون :
مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم ، مهم اين است كه در چه راستايي گام بر مي  داریم


نمی دونم کی:
فقط ماهي مرده با جريان آب شنا ميکند...





THE CROW




Mystery Of Midnight

راز نیمه شب(ردپایی از شیطان؟؟؟)



آن چه موجودی بود که می توانست از دیوارهای سنگی بگذرد...از کومه های علف خشک به ارتفاع 600 متر بپرد، ویا از رودخانه ای به پهنای دو مایل عبور کند؟!آن موجود پرنده بود؟! درنده بود؟!....یا اینکه خود شیطان بود؟


تا به امروز کسی نمی داند،ولی آن موجودی که آن کار های انجام نشدنی را انجام داد ، یک قرن پیش آثار پایش را در شهر های استان دیوان شایر واقع در جنوب انگلستان به جای گذاشت.


در شب پنجشنبه فوریه سال 1885 کمی قبل از ساعت 8 شب بود که برف در منطقه دیوان شایر شروع به باریدن نمود.در ساعت 6 روز بعد هنری پیلک که صاحب مغازه ی در شهرک تاپشام بود،از خانه اش بیرون آمد و قدری مکث کرد تا منظره پر برف اطراف را  نظلره کند...در این موقع  بود که یک رشته پا را در حیاط محصور خود مشاهده کرد.


هر جای پا به شکل U بود، درست مثل اینکه نعل اسب یا خر آنرا ایجاد کرده باشد.هنری پیلک اخم کرد. جای پاها یا جای سم ها همه در یک خط بودند و یکی جلو تر از دیگری قرار داشت.


هیچ انسان یا حیوانی نمی توانست آنگونه راه برود، مثل این بود که روی یک طناب راه رفته باشند. آقای پیلک آدم کنجکاوی نبود، پس شانه هایش را بالا انداخت و به مغازه ی نانوایی اش رفت و کارهای روزمره اش را شروع کرد... ولی یک ساعت بعد تمام شهر به جنب وجوش افتاده بود!


سایر اهالی تاپشام هم رد پاها را کشف کرده بودند و مشتاقانه  در تلاش بودند که صاحب آن ردپا هاست، پیدا کنند.


در آغاز این امر جنبه ی تفریحی داشت، ولی هرچه جستجو طولانی تر می شد، احساس ناراحتی جویندگان هم شدت می یافت. آنها فکر می کردند که آن موجودی که طی شب گذشتهاز شهر آنها بازدید کرده است، می بایست از نیرو های مافوق طبیعی برخوردار بوده باشد. در برخی نقاط ردپاها از بالای از بالای دیوارهای سه و نیم متری باغها نیز می گذشت...ردپاها تا پای دیوار کشیده شده بود و از سوی دیگر آن ادامه می یافت...انگار که دیواری در مقابلش وجود نداشته باشد!.


آیا آن موجود از روی دیوار پریده بود؟ امکان نداشت! چون عمق ردپا ها در برف اصلا تغییر نمی کرد. اندازه ی آنها هم ثابت بود: یازده سانتی متر طول و هفت سانتی متر عرض داشت و بلا استثنا بیست سانتی متر هماز یکدیگر فاصله داشتند... بعلاوه ردپا ها ز تک تک خانه های شهر عبور کرده بود. آیا آن موجود ناشناخته مشغول علامتگذاری بود؟!


این معما فقط منحصر به تاپشام نبود و همان ردپا ها در شهرک توتنز در جنوب استان هم دیده شده و مایه تعجب ساکنان شهر شده بود.


فاصله بین تاپشام تا توتنز حدود 96 مایل به خط مستقیم است. طوفان برف نیمه شب متوقف شده بود و ششساعت پس از آن هنری پیلک ردپا ها را کشف کرده بود.  در طی آن شش ساعت چه موجودی می توانست در مسیر زیگزاک، خود را به نقاطی که نود و شش مایل از هم دور بودند برساند؟!


ردپاها در قبرستان ها، دربالای واگن های قطار، در روی سقف ها،در ساحل دریا،در جنگل ها، بازارها و در بالا کومه های علف خشک به ارتفاع ششصد متر نیز دیده می شد که در کنار رودخانه اکس به پهنای دو مایل امتداد پیدا می کرد و از نقطه ی مقابل پان می گذشت.


در همه جا ردپاها ی  نعل اسب شکل یکسان بودند... .


در هیچ جایی اثری که حاکی ازاستراحت موجود باشد، به چشم نمی خورد. دیری نگذشت که کنجکاوی و تفریح جای خود را به ترس و اضطراب داد و خرافات وگفته های عجیبی در بین مردم شایع شد.


وقتی برف ها ذوب شدند، جای پاها به یک نعل شکافته شباهت پیدا کردند... غیر قابل باور بود مگر آن موجود چند تن وزن داشته است؟! .... چه کسی بجز شیطان می توانست این ردپا ها را از خود بجا بگذارد؟ زن ها و بچه ها خود را در خانه ها مخفی می کردند و در و پنجره ها را چفت می زدند. مردان سگ های خود رابرداشته و مسلح به اسلحه ی گرم و چماق و چنگک عبوسانه به جستجو در بیرون شهر ادامه می دادند.


البته در ظاهر کسی نمی دانست که در صورت به دام انداختن شیطان باید چگونه او را دستگیر کند؟... ولی این رویداد هرگز رخ نداد. آن موجود هرچه که بود،بدون اینکه دیده شود، از آن منطقه دور شد ودیگر هرگز بازنگشت.


در روز های بعد برف زیادی بارید،ولی دیگر آن ردپا ها ظاهر نشدند... اما برای هفته ها پس از آن شب مردان با خود سلاح حمل می کردند و از کوره راهها اجتناب می ورزیدند.


روزنامه لاندن تایمز و سایر جراید مقالات متعددی پیرامون رد پاها ی عجیب منتشر ساختند.


ادعا می شدکه آن ردپا ها توسط موش های عظیم الجثه ، خرگوش های بزرگ،پرندگان،وزغ ها و حتی کانگرو ها ایجاد شده باشد.


ولیث هیچ یک از این تفاسیر با حقایق منطبق نبود... هزاران جای پا در یک مسیر مستقیم و به اندازه های دقیق که در سکوت مطلق و به طور خستگی ناپذیری- با سرعتی ثابت – از هر مانعی می گذشتند.


مردان و زنانی که شاهد این ماجرا بودند دیگر در میان ما نیستند... ولی هنوز سوالات بی پاسخ فراوانی وجود دارد.


تا چه حد این واقعه را باور دارید؟......آن موجود شبانه از کجا می آمد و به کجا می رفت؟؟؟ .... و اینکه چه زمانی دوباره باز خواهد گشت؟؟؟....  پاسخ احتمالی خود را در نظرات بگذارید



THE CROW